html> :: chochol ==>best sexy blog  | khodaia hame javanan ma ra be rah rast hedaiat farma | chochol ==>best sexy blog  | khodaia hame javanan ma ra be rah rast hedaiat farma | spacer

 

spacer

 


Friday, September 23, 2005

ا سلام من اسمم شهرام از مشهد 32 سالمه قيافه خوبي هم دارم اين رو تمام دوستان و فاميل ميگم که شکل يک از هنر پيشه هاي هاليود هستم اين داستان رو که مي خوام براتون بگم تقريبا 3سال پيش اتفاق افتاد ما از لحاظ مادي وضعمون خيلي خوبه من ازخودم ماشين(زانتيا) دارم ويک آپارتمان خيلي شيک بهترين نقطه شهربا بهترين لوازم که فکرش و بکنيد تک پسر هم هستم و يک دونه خواهر که اون هم آلمان مامان و بابا هم نيمي از سال رو ميرن پيش اون خلاصه يک روز من تنها بودم وحوصلم سر رفته بود گفتم يک سر برم توي شبکه (چت روم) وقتمون بگذره همين جور که داشتم سرک مي کيشدم ديدم يک ايدي دختر وارد چت شد من هم نا خواسته بهش سلام کردم ولي جواب نداد من هم کم نياوردم ايتقدر پيله شدم تا جواب داد بعد با هم صحبت کرديم و با ناز واکرا جواب من رو مي داد اسمش آزيتا بود و26سالش بود از من 3 سال کوچکتر بود با خودم گفتم اگر تو رو نکنم نامرد باشم از اين جريان 2 ماهي گذشت وکار من اين بود که هر روز ساعت 12 ظهر بيام و با اون چت کنم تا آخر با هزار کلک شماره بهش دادم واون هم بعداز 2هفته زنگ زد باز هم اين جريان 1 ماه طول کشيد باز هم تحمل کردم تا اينکه يک روز خودش گفت نمي خواي هم رو ببينيم من هم قبول کردم قرار گذاشتيم همون روز ساعت 9 توي يک رستوران آقا من توي کونم عروسي بود که ببينيم اين چه شکليه خلاصه رفتم وهمونجايي که قرار گذاشته بوديم ديدم بله يک خانم با همون مشخصات نشسته ولي اصلا خوشگل نيست و خيلي صورت معمولي داره سلام کرديم و ديگه هيچي نگفتيم غذا خورديم و بدون اينکه حرفي زده بايم خداحافظي کدم و رفتم حساب کردم و اومدم خونه وبا خودم گفتم اي کير توي اين شانسه من با اينکه هميشه از اين لحاظ خيلي خوش شانس بودم ولي اين سرس خيلي بد بود اون شب خيلي توي فکر بود که با اون حرفهايي که به من زده بود نمي خورد با خودم گفتم ولش کن مهم نيست ساعتهاي 1 شب بود که ديدم موبايلم داره زنگ مي خوره نگاه کردم ديدم شماره همونه جواب ندادم ولي ول کن نبود خاموشش کردم و نشستم به مشروب خوردن تا سپيده صبح مي خوردم نفهميدم کي خوابم برد نزديکهاي ظهر بود که از خواب بيدار شدم و اول موبايلم رو روشن کردم چون منتظر تماس يکي از دوستهاي کاري بودم رفتم دوش گرفتم ديدم داره زنگ مي خوره اومدم نگاه کردم ديدم با ز آزيتاست اينقدر تماس گرفت ديگه کلافه شدم جواب دادم الو سلام. سلام .خوبي اي . گفت چرا اينجوري جواب من رو ميدي گفتم هميچي بعد گفت ميخوام ببينمت گفتم نه حوصله ندارم خيلي اصرار کرد و من هم ناچار قبول کردم گفتم کجا گفت الان کجاي گفتم توي آپارتمان خودم گفت ميام اونجا اشکالي نداره با ناراحتي و بيميلي گتم باشه ولي من مي خوام برم جايي کار دارم گفت باشه تا نيم ساعت ديگه ميام با زور و اکرا گفتم باشه وگوشي رو قطع کردم نيم ساعت گذشت وديدم ايفون زنگ خورد کيه منم باشه بيا بالا واحد 3 رفتم در رو باز کردم وامود توي پذيرايي روي مبل نشستم چند ثانيه بعد اومد سلام تا برگشتم بگم سلام کپ کردم وبه لکنت افتادم واي چه هلويي جلوم ايستاده بود بلند شدم ودست دادم بفرما بشين يک دسته گل خيلي قشنگ دستش بود داد به من گذاشتمش توي ظرف آب و اومدم مقابلش نشستم مونده بودم که اين ديروزي نيست که قدش بلندتر از اون سفيد لبهاي قلبه اي چشمهاي حالت دار گونه هاي خوشگل خيلي خوش اندام خلاصه هلورفتم و براش آب ميوه اوردم خورد وبعداز چند دقيقه گفت فقط خواستم خوب ببينمت و برم وبابت ديروز معذرت خواهي کنم اوني که اومده بود دختر کارگرمون بود چون نمي تونستم اعتماد کنم وخودم بيام وخودم اون طرف نشسته بودم ديدمت نمي تونستم بيام جلو گفتم که ناراحت ميشي بعد بهت توضيح ميدم ببخشيد يک ساعتي با هم حرف زديم البته اومده کنار من نشسته بود ومن هم هيچ کاري باهاش نکردم از چشماش التماس دعا رو ميخوندم ولي خودم رو بي تفاوت گرفتم حتا دستش رو هم نگرفتم بعد بلند شد کاري نداري من ميرم گفتم کجا گفت آخه تو کارداري مي خواي بري نخواستم کم بيارم گفتم اهان يادم نبود وقتي خم شد کفشش را پاش کنه کونش به طرف من بود واي چه کوني اصلا از رو مانتوش نشون نمي داد دست داد و رفت از اون رو چندروزي گذشت من هم هيچ اصراري نکردم براي دوباره ديدن شب جمعه همون هفته بود من باشگاه نرفتم و با 2 تا از دوستانم رفتيم شام بيرون و توپ مشروب خورديم آزيتا تماس گرفت که کجايي جريان رو بهش گفتم بدون هيچ حرفي قطع کرد من هم ناراحت شدم گفتم ديگه جوابش رو نميدم آخر شب بر گشتيم واز دوستام جداشدم چون تنها بودم و مامان و بابا رفته بودن آلمان جاي خواهرم اومدم آپارتمان خودم ساعت رو نگاه کردم 12 بود لباسهام رو در آوردم وبا يک شرت روي کاناپه داز کشيدم داشتم شبکه XXL رو نگاه مي کردم که آيفون زنگ خورد من هم بدون اينکه بگم کيه در رو زدم ودرب آپارتمان رو باز کردم واومدم باز روي کاناپه داراز کشيدم آخه اونقدر خورده بودم که فقط مي خواستم ولوبشم با خودم گفتم حتما پسر داييمه چون اون بيشتر اوقات که من تنها بودم شب جمعه ها ميومد توي همين فکر بودم که دست گرمي روي بازوم احساس کردم برگشتم نگاه کردم ديدم آزيتاست جا خوردم گفتم تو گفت آره اومدم امشب با تو باشم گفتم خونوادت پس چي گفت اونها با عموم از بعدازظهر رفتن شمال و5 روز ديگه ميان پس خواهرت چي گفت به اونا گفتم من با دوستام مي خوام برم کيش خيالم راحت شد لباسهاش رو از تنش در آورد وبا يک دونه تاپ نشست جلوي من بعد گفت من مشروب ميخوام گفتم برو از يخچال بيار يک شيشه ويسکي آورد وشرع کرد به خوردن گفت قليان (ميوه اي) هم ميخوام من رفتم آماده کنم وقتي که اومدم ديدم نصفه شيشه رو خورده بعد شروع کرد به کشيدن قليان معلوم بود اولين بارش گفتم تو که نمي توني چرا ميکشي گفت چون تو ميکيشيدي براي همين فهميدم که چون من رفته بودم با دوستام ناراحت شده و مي خواد تلافي کنه قبلا بهم مي گفت که دوستم داره باورم نميشد ولي امشب باورم شد ديگه داشت ولو ميشد گفت بريم رو تخت من هم قبول کردم دراز کشيد روي تخت و لباسهاش رو در آورد من هم فقط يک شرت پام بود خودش برام درآورد خدا عجب هيکلي داشت سفيد وبي مو کمر باريک و کون تپل وتراشيده آخه ورزشکار بود کمربند مشکي رزمي داشت سينه هاش سفت وسربالا کس تپل و سفيد و صورتي ولي من خودم رو خيلي نگه داشتم اومدم کنارش دراز کشيدم من رو گرفت توي بغلش وشروع کرد با موهاي سينم بازي کردن وهمين جور هم دستش به کيرم بود کيرم اينقدر سفت شده بود که نگو من بلند شدم وبه بهانه آب ميوه آوردن اومدم اسپري بي حس کننده زدم به کيرم وبا دوتا ليوان آب ميوه اومدم توي اتاق ديدم نشسته وداره تلويزيون ميبينه من هم نشستم وشروع کردم به حرف زدن تا قشنگ بي حس بشه (کيرم) آب ميوه رو خورديم من هم اومدم توالت وکيرم رو قشنگ شستم اومدم توي اتاق ساعت2 بامداد بود کنارش خوابيدم ديدم گفت شهرام من ميخوام گفتم چي گفت کير گفتم ول کن بابا حوصله لا پايي رو ندارم گفت نه ديوونه بکن توي جلو وعقب گفتم مگر تو پرده نداري گفت نه من يک بار ازدواج کردم ولي خب به دلايلي طلاق گرفتم من هم آب از دهنم راه افتاده بود خنديدم وخودش فهميد که بايد شروع کنه رفت سراغ کيرم وبا يک اشتهايي شروع کرد به خوردن که انگار از گرسنگي داره ميميره من هم شروع کردم به مالوندن سينه هاش گفت شهرام کسم رو بخور من هم خيلي بدم ميومد گفتم نه گفت تازه حمام بودم وبرات تميزش کردم با بي ميلي رفتم سراغ اون گل سرخ تازبونم خورد ديدم عجب حالي داره واي داشتم ديوونه ميشدم چنددقيقه اي گذشت گفت صبر کن يک کار ديگه ورفت شيشه ويسکي رو آورد گفت پاشو به ايستبه من گفت که از روي سينت بريز تا من از زيره کيرت بخورم من هم همين کار رو کردم بعد نوبت من شد بهش گفتم بيا لبه تخت بشين من هم سرم رو بردم زيره کون و کسش اون از بالا مي ريخت من هم ميخوردم شيشه تمام شد بعد گفت بکن ديگه وقتشه من هم نامردي نکردم سرشهرام کوچولو رو گذاشتم دمه کسش وخان رو سواره درشکه کردم واي چقدر گرم بود وتنگ بزور رفت تووحالا نکن که کي بکن اصلا از ارضاع شدن من خبري نبود اون آه و نالش تو اتاق پيچيده بود ويک فرياد بلند زد فهميدم ارضاع شد گفتم پس من چي گفت ايتقدر بکن تا تو هم بشي من هم گفتم چشمممم کيرم رو در آوردم گذاشتم دمه کون خوشگلش آروم فشار دادم شروع کرد به جيغ زدن گفت شهرام دارم جر ميخورم ولي بکن حال ميده بعد بيشتر قنبل کرد واقعا داشتم رواني ميشدم از خوشحال خيلي کونش قشنگ بود تا حالا توي عمرم همچين کوني نديده بودم از بغلهاي پام زده بود بيرون سفيد و تپل و نرم و ناز خلاصه شروع کردم به عقب جلو کردن اون هم مي گفت شهرام محکمتر من هم وحشي شده بودم هرچقدرزور داشتم فشار ميدادم نفهميدم چقدر طول کشيد ولي ديگه عرق جفتمون در اومده بود مثل اينکه رفتيم دوش گرفتيم وکم کم به لحظه موعود نزديک شدم اره داشتم ارضاع مي شدم خواستم بکيشم بيرون گفت نه بريز تو کونم من هم که نميتونم حرف خانم خوشگل هارو زمين بزنم اطاعت کردم همش رو ريختم توي کن مبارکش ديگه ولو شديم چنددقيقه اي گذشت بعد با هم رفتيم حمام و باز توي وان شروع کرديم به کردن وقتي اومديم بيرون ديديم صبح شده اومديم روي تخت خوابيديم تا عصر وبازهم تکرار تا شب شام رفتيم بيرون واين 4 روز با من بود ولي خيلي به من حال داد خيلي واقعا کم نذاشت براي من والان هم با هم ارتباط داريم ولي سيقه اش کردم اين هم نتيجه پيله بازي من بود و بد نبودبه شما هم نصيحت ميکنم کم نيارين منتظر داستا نهاي بعدي من باشيد چون من همين الان 15 تا دوست دارم وتصميم دارم همه رو براتون بگم فداي شما شهرام از مشهد



Saturday, August 20, 2005

سلام
اسم من ميثم است.سال 82 بود كه خدمت سربازي ام تمام شد و دنبال يه لقمه نون حلال بودم ولي متاسفانه به هر دري زدم نتونستم كه شغل مناسبي گير بيام تا اينكه تصميم گرفتم كه ماشين بابامو بگيرم و تو آژانس كار كنم.
يه آژانس كه مال يكي از دوستاي بابام بود رفتم و خودمو معرفي كردم و اون هم با توجه به شناختي كه از پدرم داشت گذاشت كه من در اونجا كار كنم.
كار بدي به نظر نمي رسيد در آمدشم هي بدكت نبود و ميشد زندگي كني.
ارديبهشت ماه بود و من ساعت 7 صبح از خواب بيدار شدم و ديدم كه باران شديدي شروع به باريدن كرده است من هم شال و كلاه كردمو زدم بيرون و ماشينو برداشتمو رفتم آژانس كه ديدم فقط يه راننده تو آژانس نشسته چونكه روزهاي باراني معمولا مردم زيادتر از روزهاي معمولي ماشين ميخواستند.
رفتم تو و جلو بخاري ايستادم تا كمي گرم شم كه تلفن زنگ زد و راننده اي كه قبل از من اومده بود رفت سرويس و من تنها تو آژانس موندم.
همين طور كه كنار بخاري وايساده بودم و بيرون رو نگاه ميكردم يهو ديدم كه يه دختر ناز و ماماني از اون طرف خيابون به طرف آژانس داره مياد.
درو باز كرد و اومد تو سر تا پاش خيس شده بود سلام كرد ومن هم جوابشو دادم و گفت كه يه ماشين ميخواد براي يكي از روستاهاي اطراف شهر كه تا اونجا حدودا 40 تا 45 كيلومتري راه بود.
منم اسم و فاميلشو و مقصدي كه مي خواست بره ازش پرسيدم و توي دفتر آژانس يادداشت كردم اسمش سارا بود و بعدراهنمايي اش كردم به طرف ماشين خودم كه سوار بشه اونم سوار شد و به راه افتادم.
من كلا آدم نسبا خجالتي هستم و اصلا عادت ندارم كه مثلا تو خيابون به يه دختر متلك بگم و از اين جور كارا.
از شهر خارج شده بوديم كه من با ترس و لرز و دلهره هر از چند گاهي از تو آينه ماشين نگاش ميكردم خيلي خشگل بود سن و سالش تقريبا با من يكي بود و شايد هم يك سال بزرگتر يا كوچيك تر چشاي خيلي قشنگي داشت كه با نگاه كردنش كير هر جووني رو ميتونست از خواب بيدار كنه حسابي نگاش كردم جون ميداد براي گاييدن.
من هميشه خودمو باديدن فيلم سوپر ارضا ميكردم و لذت كس كردنو هنوز تجربه نكرده بودم.
در همين حال و هوا بودم كه يهو بهم گفت:ببخشيد آقا ميشه اين نوار رو بزاريد.
منم نوارو ازش گرفتم و داخل ضبط ماشين گذاشتم آهنگ با تو حكايتي دگر سياوش قميشي بود.
بعد از حدود 5 دقيقه گفت اگه ميشه ماشين كنار جاده نگه داريد و منم همين كار رو كردم هنوز در فكر اين بودم كه چيكار ميخواد بكنه كه يهو ديدم اومد و در صندلي جلو و كنار من نشست من كه خيلي خجالتي بودم خودمو جمع و جور كردم و بدنم عين يه تيكه يخ سرد شده بود و نمي دونستم بايد چيكار كنم آخه تا به حال در همچنين موقعيتي قرار نگرفته بودم در همين حال بودم كه صداي سارا منو از خود بي خود كرد و گفت كه چرا راه نمي افتيد منم زدم تو دنده و راه افتادم.
تو فكر سارا بودم وبا خودم مي گفتم كه با شرم و حيا و خجالت رو بايد بزارم كنار و باهاش صحبت كنم اين فرصت با خصوصيات اخلاقي من ممكن بود يك بار اتفاق بيفته و الان اون اتفاق افتاده بود.
مطمئن بودم كه از اون دختر هاي مغرور نيست كه فقط خودشونو قبول داشته باشن اينو از اومدن و كنار من نشستن فهميدم.
خلاصه دلو به دريا زدمو سر صحبتو باز كردم و ازش پرسيدم كه چه كسي رو تو اون رو داره و اونم گفت كه به ديدن مادر بزرگ پيرش اومده و گفت كه اهل اين شهر نيست و از تهران اومده ودر تهران هم درس ميخونه.
اونم از من خيلي سوال پرسيد و من هم جواب مي دادم.
بعد از كلي صحبت يه دفعه موضوع صحبت رو عوض كرد و گفت شما ازدواج كرديد يا نه؟ منم جواب منفي دادم و من هم همين سوال رو از اون كردم جواب داد ازدواج نكردم ولي اگه يه مورد خوب پيدا بشه حتما اين كار رو ميكنم.
بلاخره لحظه موعود فرا رسيد و سوالي كه من جرات پرسيدنش رو نداشتم سارا ازم پرسيد و گفت :آقا ميثم شما تا به حال با كسي رابطه جنسي هم داشتيد؟ اين سوال رو كه پرسيد دلم هري ريخت پايين رنگم مثل گچ سفيد شده بود يكم به خودم اعتماد به نفس دادم و گفتم: نه... و من ه ازش همين سوال رو پرسيدم ولي اون با شجاعت تمام و بدون اينكه خجالت بكشه گفت كه تا به حال چهار دفعه سكس داشته و از اين كار هم بدش نمياد.
من كه ديدم همه چيز درست ميشه بهش گفتم : افتخار ميديد كه من هم بهره اي از وجود شما ببرم يكم منو من كرد وگفت : دلم مي خواد ولي...
و من هم گفتم ولي چي... گفت اخه كجا تو اين بيابون بي اب و علف؟
من كه ديدم حق با اونه كمي به فكر فرو افتادم كه ناگهان فكري به خاطرم رسيد.
تقريبا 5 كيلو متر به روستايي كه سارا ميخواست بره يه تفريگاه كوچيك با پنج شيش تا درخت بود كه فقط جمعه ها عده كمي به اونجا ميرفتند و بقيه روزهاي هفته هيچ كس اونجا نبود براي رفتن به اونجا بايد دو سه كيلومتر راه خاكي رو ميرفتي.
به سارا گفتم كه من جاشو پيدا ميكنم تو حاضري اونم گفت با تمام وجود در اختيارتم منم گاز ماشين گرفتم و رفتيم تا اين كه رسيديم به غير از من و سارا هيچ كس در اونجا نبود بارون هم ديگه بند اومده بود.
بعد از صندوق عقب ماشين روكش پارچه اي ماشين رو برداشتم و رو زمين پهن كردم وگفتم كه من آمده ام و اونم اومد جلو گفتم از كجا شروع كنم و اونم گفت از هر جا كه دلت ميخواد.
دكمه هاي مانتو شو يكي يكي باز كردم واي كه چه سينه هايي داشت گرد مثل دو تا طالبي كوچيك روسري آبي كه سرش بود از سرش در اوردم موهاي بلندش مثل آبشار ريخت رئ شونه هاش پيراهن و شلوارش رو هم در اوردم و حالا فقط يه سوتين و يه شرت سورمه اي تنش بود.
رفتم سراغ سينهاش و اونا رو با دستم نوازش ميدادمو هم زمان دست ديگم روي كسش بود واي كه چه كسي بود داغ داغ و پف كرده .
سوتينشو باز كردم و سينه هاش افتادم بيرون واقعا كه قابل وصف نبود شرتش رو هم در اوردم و دهانمو بردم جلو و شروع به ليسيدن كردم و درست همون كارايي رو كه تو فيلم هاي سوپر ديده بودم انجام ميدادم حسابي باري ليس زدم و حالا نوبت او بود و او هم شروع به در اوردن لباس هاي من كرد.
كيرم داشت شلوارمو پاره ميكرد من هم مثل او لخت شدم و سارا شروع كرد به ساك زدن كيرم واي كه عجت حالي ميداد من هم همزمان كس و سينه هاشو مي خوردم و بعد از مقدمات اوليه كه هر دو مون كاملا حشري شده بوديم بهش گفتم جلو يا عقب و اون هم بهم گفت كه نمي خواد زن بشه واز جلو حاضر نيست كه بده.
من هم يه تف به كيرم و يه تف به سوراخ كونش زدم و كيرمو كذاشتم جلو سوراخش و فشار دادم ولي تلاش من بي نتيجه بودو كير بزرگ و متورم شده من داخل سوراخ تنگ سارا نمي رفت.
انگشتم را تفي كردم و فرستادم داخل سوراخ سارا جيغ بلندي كشيد ولي كم كم عادت كرد و از اين كار لذت هم مي برد انگشت ديگرم را هم اضافه كردم و با دو انگشت سعي در بزرگ كردن سوراخ كون سارا داشتم.
بعد از حدود 20 دقيقه تلاش بلاخره سوراش آماده گاييدن شد يه تف به كيرم زدم و گذاشتم جلو سوراخ سارا اينبار راحت رفت و من هم شروع به تلمبه زدن كردم و در عين حال سينه هاي حالا متورم شده سارا رو مالش ميدادم كه ناگهان سارا فرياد بلندي كشيد و بدنش سست شد من كه فهميدم او ارضا شده به تلمبه زدنم سرعت بيشتري دادم بعد از حدود دو سه دقيقه هم من در آستانه ارضا شدن بودم كه سارا خودشو كشيد كنار و گفت آبتو بريز روي سينه هام من هم همين كار رو كردم و هر دو بي حال افتاديم زمين و تا نيم ساعت ناي بلند شدن نداشتيم.
بعد از حدود نيم ساعت پا شديم و لباسامونو تنمون كرديم و به راه افتاديم تا اينكه كه رسيديم به روستاي مادر بزرگ سارا و من بعد از اون ديگه هيچ وقت سارا عزيزمو نديدم دختري كه لذت سكس رو به من حالي كرد.
اين اولين و فكر ميكنم آخرين سكس قبل از ازدواج من باشه



Wednesday, July 27, 2005

سلام.اسم من سعيده. در حال حاضر 28 سالمه. من دو تا خواهر دارم و يه برادر كه همگي از من بزرگتر هستن. ماجرايي كه ميخوام
براتون تعريف كنم عين واقعيته كه براي من و دختر خواهر بزرگم اتفاق افتاد.
خواهر بزرگ من 3 تا بچه داره 2 تا دختر و 1 پسر كه دختر بزرگه تقريبا همسن منه و بعدش پسر خواهرم هست كه در زمان اين ماجرا سرباز بود و دختر كوچيكه خواهرم 2 سال پيش كه اين اتفاق افتاد سال آخر دبيرستان بود و داشت ديپلم ميگرفت.
اين ماجرا 2 سال پيش رخ داد يعني زماني كه من 26 سالم بود.
جريان از اين قرار بود كه پسر خاله دامادمون قرار بود ساعت 5 صبح از مكه برگرده و دامادمون به اتفاق خواهرم و مهناز كه دختر بزرگه خواهرم هست ميخواستن شب رو برن خونه اين فاميلشون و صبح زود با بقيه برن فرودگاه و مليحه دختر كوچيكه خواهرم كه اون سال داشت ديپلم ميگرفت نميتونست بره و پسر خواهرم كه سرباز بود و تشريف نداشت واسه همين خاطر به من گفتن كه برم خونشون كه مليحه شب تنها نباشه منم اطاعت كردم.
شب كه رفتم خونشون مليحه تازه از حموم اومده بود بيرون و داشت موهاشو درست ميكرد منم رفتم نشستم پاي تلويزيون و با كانالهاي ماهواره بازي ميكردم كه ديدم مليحه برام چاي آورد يه پيرهن نازك تنش بود كه كرست مشكيش از زيرش كامل معلوم بود وقتي خم شد كه چاي رو بردارم چشمم افتاد به لاي پستوناش كه از بالاي پيرهنش يه خرده معلوم بود همين باعث شد كه كيرم حسابي بلند شه. بعد يواش يواش يه فكرايي به ذهنم خطوركرد پيش خودم گفتم چي ميشد كه مليحه امشب مال من بود و من ميكردمش.
با خودم گفتم بذار يه خرده رو مخش كار كنم ببينم مزه دهن خودش چيه.
سر صحبت رو باهاش باز كردم و گفتم يه رفيق پيدا كردم كه خيلي چيز باحاليه ديدم يه كمي تعجب كرد چون من تا حالا درباره اين چيزا باهاش حرف نزده بودم پرسيد يعني چي باحاله؟ منم گفتم يعني اينكه همه جوره اهل عشق و حاله و هر كاري كه بخوام برام انجام ميده اونم گفت خوب معلومه شما پسرا از دخترا چي ميخواهيد گفتم خوب زندگي يعني همين كارا ديگه. گفت اگه يكي مثلا با من يا مهناز از اين كارا بكنه ناراحت نميشي؟ گفتم آره. گفت: پس چرا خودتون دنبال اين برنامه ها ميريد منم در جوابش گفتم اين دخترا خودشون ميخوان شما هم اگه خودتون دوست داشتيد بريد هر كاري خواستيد بكنيد به شرطي كه كسي مزاحمتون نشه اونم به شوخي و خنده گفت پس منم همين فردا ميرم 20 تا رفيق پيدا ميكنم. گفتم كه چي بشه؟ گفت: كه همين كارهايي كه شما ميكنيد منم بكنم به شوخي بهش گفتم حالا مگه بيل به كمر ما خورده كه تو دنبال دوست پسر بگردي يعني من نميتونم كار دوست پسرت و انجام بدم گفت دايي تو ديگه خيلي پر رو شدي آخه تو داييم هستي و بلند شد رفت وقتي برگشت ديدم بازم چاي آورد بهش گفتم بنشين كنارم گفت حالا نميشه بشينم اونطرف گفتم آخه من دوست دارم بشيني اينجا اونم گفت چشم و نشست. بهش گفتم مليحه اين چه پيرهني هستش كه تنت كردي گفت مگه چشه؟ گفتم از بس كه نازكه حتي كرستت هم از زيرش معلومه با تعجب گفت چيه امشب خيلي ريز بين شدي با خنده بهش گفتم تازه خيلي چيزهاي ديگه هم ديدم كه بهت نگفتم.
همينطور داشت منو نگاه ميكرد ازش پرسيدم هيچ ميدونستي بعضي از يهوديا ازدواج دايي و خواهرزاده رو مجاز ميدونن با تعجب گفت نه؟
گفتم اگه اين قانون تو ايران بود چي ميشد؟
گفت چي ميشد؟
منم گفتم اونوقت ديگه منم ميتونستم با تو ازدواج كنم.
گفت اين حرفا چيه ميزني نكنه ديوونه شدي ؟
گفتم مگه ميشه يه تيكه به خوشكلي و خوش تيپي و خوش هيكلي تو رو ديد و ديوونه نشد؟
اصلا به نظر تو اين درسته كه يه نفر از راه برسه كه هيچ شناختي ازش نداري بعد باهاش ازدواج كني اما با داييت كه كاملا ميشناسي ازدواج نكني؟
گفت چشم مامانم روشن نميدونه داداشش تو چه فكرايي هست. فعلا كه ما تو ايرانيم و تو ايران هم نميشه از اين كارا كرد.
گفتم قانوني بله اما غير قانوني چي؟
گفت واقعا كه زده به سرت و بلند شد كه بره من دستشو گرفتم و كشيدم به طرف خودم و بهش گفتم بشين كه دستش خورد به كيرم كه در حال انفجار بود يه لحظه احساس كردم خوشش اومد چون مكث كرد منم از فرصت استفاده كردم و كشيدمش تو بغلم و دستمو گذاشتم رو كسش و از روي شلوار شروع كردم كسشو ماليدن.اولش ناز ميكرد كه تورو خدا نكن زشته گفتم اينا همه حرفه. زشت كيلو چنده وقتي كه هر دومون دوست داريم حال كنيم. ديگه چيزي نگفت فقط نفساي عميق ميكشيد خيلي داشت حال ميكرد دكمه هاي پيرهنش رو باز ميكردم كه گفت نه منم گفتم فقط يه حال كوچولو مطمئن باش خوشت مياد و پيرهنشو درآوردم يه كمي پستوناشو از زير كرست ماليدم خيلي خوشش اومد يكي از پستوناشو از زير كرستش آوردم بيرون و شروع كردم به خوردن و همزمان اون يكي پستونشو ميماليدم بعد رفتم زيپ شلوارشو باز كردم و شلوار تنگ و چسبونشو كشيدم پايين رنگ شرتش هم مشكي بود از روي شورت كمي كسشو ماليدم براش بعد بهش گفتم اجازه ميدي؟ گفت ميخواي چكار كني؟ گفتم ميخوام كستو بخورم. گفت: فقط نكني توش گفتم خيالت راحت و شورتشو كشيدم پايين . كس خيلي تميزي داشت يعني يه ذره مو داشت ولي نه اونقدر كه آدم بدش بياد شروع كردم به خوردن كسش . با زبونم چوچولش و بازي ميدادم بعد با انگشت ميكردم تو كسش اما نه زياد فقط به اندازهاي كه حال كنه. ديگه سرم رو داشت به كسش فشار ميداد انگشتمو همونجور كه از آب كسش خيس بود ماليدم به سوراخ كونش و با يه كمي فشار انگشتمو كردم تو كونش ديگه از بس كه بهش حال ميداد هيچ مقاومتي نميكرد يه خرده كه تو كونش انگشت كردم ديدم كه خودش گفت دايي منو بكن گفتم از جلو يا از عقب؟ خودش كيرمو گذاشت در كونش فهميدم منظورش چيه دستم هنوز از آب كسش خيس بود منم كيرمو با آب كس خودش يه خرده ليز كردم و گذاشتم در كونش . با وجودي كه كلي انگشتش كرده بودم اما بازم كونش تنگ بود براي همين كيرم نميرفت تو ولي اينقدر فشار دادم كه رفت ديگه نفسش بند اومده بود و همش التماس ميكرد كه در بيارم ميگفت نميدونستم كه ايتقدر درد داره بهش گفتم خودتو شل كن فقط اولش درد داره يواش يواش عادي ميشه انگار خودش هم اينو فهميده بود چون ديگه بي قراري نميكرد خلاصه من شروع كردم به تلمبه زدن تقريبا 5 دقيقه كردم كه خسته شدم گفتم بيا مدل و عوض كنيم به پشت روي زمين خوابيد منم لنگاشو دادم بالا و كيرمو گذاشتم در كونش وقتي كه داشتم ميكردم تو فقط يه آخ گفت و كيرم رفت تو گفتم اين دفعه چطور بود؟ گفت فقط اولش يه درد باحالي داشت الان خيلي خوبم منم همينجور كه ميكردمش شروع كردم به خوردن پستوناش و ازش لب ميگرفتم كه احساس كردم داره آبم مياد ولي بهش هيچي نگفتم چون پيش خودم فكر كردم شايد نذاره كه آبمو بريزم تو كونش بعد از چند تا ضربه محكم كه زدم آبم اومد و همه رو خالي كردم تو كونش باورم نميشد كه كمرم اينقدر دوام بياره. يه چيزي حدود نيم ساعت بدون اينكه چيزي استفاده كرده باشم داشتم باهاش حال ميكردم آخه هميشه براي يه همچين زماني كه ميخواستم حال كنم بايد كلي اسپري استفاده ميكردم. بعد ديگه كيرمو كشيدم بيرون و تو بغلش ولو شدم اينم بگم همون موقع كه داشتم كسشو ميخوردم اون يه دفعه ارضا شده بود بعد از چند دقيقه بلند شديم گفت مامان شام درست كرده ميخوري؟ منكه خيلي گرسنه شدم گفتم من از تو بدترم ميخواست لباس بپوشه گفتم شامو حال ميده بدون لباس بخوريم اونم همينطور لخت بلند شد غذا رو كشيد و شامو خورديم بعد از شام هم رفتيم تو تختخوابش و تا نصفه هاي شب كه خوابمون ببره دو بار ديگه باهاش حال كردم صبح كه از خواب بلند شدم ديدم صبحانه رو درست كرده بود و رفته بود مدرسه منم صبحانه خوردم و زدم بيرون و تا چند روز روم نميشد كه بهش زنگ بزنم يا برم خونشون.
اين ماجرا يه دفعه توي سايت سكس خانوادگي چاپ شده بود ولي نه با اين جزئيات .



Tuesday, July 05, 2005




فرستاده شده توسط : بهم نسلام اسم من بهمن هست و مي خوام براتون جريانه سکس من و دختر عموم را براتون تعريف کنم. خونه ما سه طبقه هست که يکي از طبقاتش زير زمين هست که انبار لوازم فروشگاه پدرم هست و طبقه وسط خونه ما هست و طبقه بالايي خونه عموم هست .عموي من فقط دو تا دختر داره . اسم دختر عموهاي من سحر(بزرگه) صحرا(کوچيکه) .سحر امسال در يکي از شهرستانهاي فلسفه قبول شده و صحرا امسال ديپلم مي گيره . عموي من مسئول يکي از بخشهاي بيمارستان است و بعضي شبها به خاطر زياد بودن مريض ها مجبور است دير بيايد . زن عموي من هم دبير است و روزها در مدرسه است.يک روز که من و مادرم در خانه بوديم صداي زنگ تلفن آمد من گوشي را برداشتم . پسر خاله ام گفت گوشي را بده به خاله من هم گوشي را دادم به مادرم . من متوجه تغيير ناراحت شدن مادرم شدم .مادرم گوشي را گذاشت و به من گفت که عباس آقا (شوهر خالم) با يکي دعوا کرده اون طرف زده تو گوش عباس آقا و اون ضربه مغزي شده.مادرم لباس پوشيد و رفت بيمارستان . قبل از رفتن به من گفت که زنگ بزن به عموت و بگو عباس آقا تو همون بيمارستان بستري هست.من هم اينکار را کردم.حدودا ساعت 11 بود که سحر اومد خداحافظي کرد و رفت دانشگاه .من از اين موضوع بسيار خوشحال شدم چون الان بهترين فرصت براي رسيدن به صحرا بود.من رفتم بالا وبه صحرا گفتم توي کامپيوترت شو داري .اون هم گفت اره . اون يه لباس نازک يک تيکه پوشيده بود و از زير اون تمام بدنش معلوم بود.من که حشري بودم بيشتر حشري شدم .رفتم نزديک تختش و تونجا نشستم .اون برام شربت آورد من پاشدم شربت را گذاشتم روي ميز و با شمردن 1. 2. 3. پريدم روش اون اول جيغ ميزد و من را فحش مي داد . من هم ديدم که اينجوري ظايع هست و شروع کردم به لب گرفتن.با اين کار من اون ساکت و رام شد.بعد از چند دقيقه لب گرفتن لخت شديم. من هنوز مي خواستم سينه هاش را بخورم که اون امان نداد و شروع کرد به ساک زدن من نميدونم اون چه جوري کير من رو حدود ده دقيقه داشت ميخورد .ابم اومد و توي دهنش خالي کردم .اون از اين کار من خوشش نيومد و همه اب کمرم را تف کرد.کيره من خواب رفته بود و من بهترين فرصت را براي خوردن سينه هاي سفيد و کوچيک اون را بدست اوردم و انقدر خوردم که اه و اوهش در اومد دوباره کيرم به شرايط ارماني رسيده بود گفت از عقب بکن من کيرم را با کلي تف گذاشتم دم سوراخه کونش يکم فشار دادم آخش در اومد کشيدم بيرون دوباره فشار دادم ديدم ايندفعه راحت تر رفت تو اون يه جيغي زد که من ترسيدم . من شروع کردم به تلمبه زدن و انقدر کردم که ابم اومد و همون تو خالي کردم. پس از چند لحظه که پاشدم ديدم تختش پر شده از خون . حالا تازه فهميدم که چه گندي زدم بله همردش رو برداشته بودم و هم آبم رو ريخته بودم توش.نميدونستم بايد بخندم يا گريه کنم بعد از سي دقيقه صحرا به حال اومد و وقتي فهميد چي شده شروع کرد به گريه کردن من سريع يک قرص ضد حاملگي بهش دادم و شروع کردم به دلداري دادنش که اشکال نداره و از اين جور حرفها .قرار شده فردا با هم بريم پيش دکتر تا ببينم چه خاکي مي تونم به سرم بريزم



Monday, June 20, 2005

من بهمن هستم 22 ساله، ساکن تهران.ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم همین چند ماه پیش اتفاق افتاده (تابستان امسال) و بعد از این ماجرا زندگی من به کلی دگرگون شده.من یه خواهر دارم به اسم نسیم که 18 سالشه ولی چون یه کمی درشت اندام و خوش هیکله هم سن من به نظر میاد. یه خاله هم به اسم مریم دارم که اون هم 30 سالشه و حدود 5 سال پیش به علت مشکل نازایی از شوهرش طلاق گرفته والان با پدربزرگ و مادربزرگم زندگی میکنه.مدتها پیش وقتی با سایت سکس خانوادگی آشنا شدم نظرم در مورد افراد خانواده و فامیل به کلی عوض شد. مخصوصا در مورد خواهرم و خاله ام. آخه من با این دو تا خیلی نزدیک و صمیمی بودم وهم اینکه بیشتر اوقاتم رو با اونها می گذروندم، از همه مهمتر اینکه اونها برای من از همه محرمتر بودن و به نظر من (بر اساس نتایجی که اینجانب بعد از مطالعه ی سایت سکس خانوادگی گرفتم) سکس با محارم (مخصوصا خواهر) لذتبخشترین چیزیه که تو دنیا پیدا میشه. همیشه وقتی در مورد مسئله ی سکس با خواهر و خالم با خودم فکر می کردم شرمم میشد و یه توسری به خودم تو ذهنم میزدم و می گفتم که بهتره این فکرهای فاسد رو از تو فکرم بندازم بیرون. روزگار طبق روال عادی داشت میگذشت که عجیب ترین اتفاق عمرم به وقوع پیوست .پدر و مادرم به همراه برادر کوچکترم برای زیارت چند روزی رو رفته بودن به مشهد و من و خواهرم تنها تو خونه مونده بودیم. یه روز صبح از خونه اومدم بیرون و همراه دوستام که از قبل با هم قرار داشتیم رفتیم پی گردش و تفریح و استخروخوشگذرانی. بالاخره کارم بیرون تموم شد و بعدازظهر خسته و کوفته اومدم خونه. وقتی به خونه رسیدم دیدم کسی خونه نیست و خلوته. بعد اینکه لباسامو عوض کردم با خودم گفتم شاید خواهرم تو اتاقش باشه. برای همین به طرف اتاقش رفتم و بدون اینکه در بزنم وارد اتاق شدم واز صحنه ای که جلوی چشمام دیدم سرجام میخکوب شدم. کم مونده بود سکته کنم. خالم و خواهرم رو دیدم که لخت مادر زاد تو تخت افتادن و دارن با هم حال می کنن. اولین باری بود که لز دو تا زن رو از نزدیک می دیدم. اونام با دیدن من هول شدن و خالم دستپاچه زود ملافه رو کشید رو خودش و خواهرم تا من بدن لختشون رو نبینم. قبلا هم متوجه شده بودم که این دو تا همیشه تو اتاق یواشکی یه کارایی می کنن ولی اصلا فکرش رو هم نمی کردم که این دوتا این کاره باشن. آخه خالم زن متین و مومنی بود. خواهرم هم همین طور.منم که هاج و واج داشتم به اونها نگاه میکردم، یک دفعه فکرهای خوبی به ذهنم رسید. رفتم به طرفشون و ملافه رو گرفتم و کشیدم به طرف خودم ولی خواهرم ملافه رو به زور چسبید و نگذاشت. یه دفعه دیگه محکمتر زور زدم و ملافه رو از روشون ورداشتم و انداختم کنار. هر دوشون با یه دستشون جلوی کس وبا یه دست دیگشون جلوی سینه هاشون رو گرفتن تا من نبینم و شروع کردن به جیغ زدن. گفتم داشتین چیکار می کردین. خالم گفت هیچی، از اتاق برو بیرون تا بعدا با هم صحبت کنیم. گفتم خیال کردین، هیچ خجالت نمی کشین.خواهرم گفت بهمن تو رو خدا از اتاق برو بیرون تا ما لباسامون رو بپوشیم بعد می آییم با هم صحبت میکنیم. من هم که بهترین فرصت زندگیم رو بدست آورده بودم و نمی خواستم فرصت رو از دست بدم فکرای جالبی به ذهنم اومد. گفتم من هم تو بازی هستم. دو تاشون هم یه نگاهی به من انداختن و گفتن بهمن تو رو به خدا برو و دیوونه بازی در نیار. به حرفاشون توجهی نکردم و شروع کردم به درآوردن لباسام. خواهرم یه جیغی زد و گفت دیوونه شدی بهمن. به حرفها و التماسهاشون توجهی نکردم و تمام لباسام رو در آوردم.فقط یه شورت تنم بود.دیگه چیزی نمی گفتن و آروم شده بودن. رفتم نشستم بغل خالم و بازوهاشو گرفتم . اولش خودش رو عقب می کشید ولی من با زور کشیدمش به طرف خودم و یه لب ازش گرفتم. تو همون حال با دستام تند تند لمسش می کردم. اونم داشت کم کم راه میومد. خواهرم هم از اون طرف داشت ما رو نگاه می کرد. یواش یواش شورتمو هم درآوردم و شدم مثل اونها. حالا کم کم داشت کارمون شروع می شد. دیگه این موضوع داشت برامون عادی می شد. انگار نه انگار که ما داریم با هم چه کاری رو انجام می دیم. با خنده یه نگاهی به خالم انداختم و اون هم که دیگه کاملا تو خط افتاده بود سرش رو آروم خم کرد و کیرم رو با دستش گرفت وشروع کرد به خوردن کیرم. داشتم از لذت و خوشحالی پرواز میکردم. بعد چند لحظه یه فکری به نظرم رسید. خالم رو زدم کنار و بلند شدم و رو تخت خوابیدم. طوری که سر و یه کمی هم از بالای کمرم رو به دیوار تکیه دادم. بعد به خالم گفتم که بیاد و کارش رو ادامه بده اونم از خدا خواسته اومد و شروع کرد به ساک زدن کیر خواهرزاده اش. یه نگاهی به خواهرم انداختم و بهش اشاره کردم بیاد به طرف من. اون هم زورکی و با خجالت خودش رو به من رسوند. دستش رو گرفتم و بهش گفتم رو من بشینه. اون هم همین کار رو کرد و من هم شروع کردم به خوردن پستوناش.از این کار داشت لذت می برد. تو یه عالم دیگه ای بودم . از یه طرف خالم داشت کیرمن رو میخورد و از طرف دیگه من هم داشتم سینه های خواهرم رو با ولع تمام میخوردم. تو اون لحظات دیگه هیچ آرزویی نداشتم. کم کم احساس کردم داره آبم میآد. خواهرم رو از روم زدم کنار و کیرم رو از دهن خالم آوردم بیرون و بهش گفتم که به پشت رو تخت بخوابه. اون هم همین کار رو کرد من هم روش خم شدم و به خواهرم گفتم که اون هم از عقب کیر من رو ساک بزنه. اولش امتناع کرد و گفت که از این کار بدش میاد ولی بالاخره با حرفهای خالم و اصرار اون راضی شد که این کار رو برام بکنه. اول کار با اکراه کیرم رو تو دهنش کرد و با چندش تمام و ناز و افاده چند تا ساک کوچیک به کیرم زد ولی کم کم اوضاع براش عادی شد و مثل حرفه ایها شروع کرد به خوردن کیرم ومنو به لذتی عمیق و فراموش نشدنی رسوند. من هم بی کار ننشستم و شروع کردم به لب گرفتن و خوردن صورت و گردن خالم که زیر من دراز کشیده بود. اول حسابی ازش لب گرفتم و گردن و صورتش رو خوردم، بعد یواش یواش اومدم پایینتر و از بالای سینش شروع کردم به لیسیدن تا رسیدم به پستوناش. پستوناش شیپوری بودن و آدمو حشری میکردن. رو پستوناش زیاد مکث کردم و حسابی اونارو دیوانه وار خوردم.کم کم داشت صداش در می اومد. بعد پستوناش اومدم پایینتر و شکم و نافش رو حسابی لیس زدم. کم کم داشتم به کسش میرسیدم. کس واقعا زیبایی داشت. تپل و گوشتی و تنگ. کسش کاملا بی مو بود. کس خواهرم هم همین طور. مثل اینکه از قبل به خودشون رسیده بودن. بدنشون یه مو هم نداشت. کس هردو تاشون صاف صاف بود. یه لیس محکمی به کس خاله مریم زدم و اون هم با یه آه بلند جواب محبتم رو داد. بعد نشستم و پاهاشو زدم بالا و شروع کردم به لیس زدن ساقهاش. از نوک انگشتهای پاش مرتب لیسیدم تا انتهای رونهاش. آه و نالش بلند شده بود. همه جای بدنش رو لیس زدم . از لاله ی گوشش گرفته تا نوک انگشتای پاش. حتی زیر بغلاش رو هم حسابی خوردم. از این کار خیلی لذت برد. حالا دیگه نوبت کسش بود. خم شدم رو کس خالم وبه خواهرم گفتم که ساک زدنش رو از عقب ادامه بده.اونم دست به کار شد و به کارش ادامه داد. من هم شروع کردم به خوردن کس خاله جان و حالا نخور کی بخور. دیوونه وار داشتم کسش رو میخوردم. اون هم از شدت لذت دیوونه وار آه و ناله می کرد. لبهای کسش رو تماما انداخته بودم تو دهنم و داشتم می مکیدم. بعد با دستام کسش رو از هم وا کردم و زبونم رو انداختم اون تو و شروع کردم به لیسیدن لای کسش. زبونم رو محکم مثل کیر توی کسش فشار میدادم ومی خواستم همه اش رو تا ته بکنم اون تو. بعد رفتم سراغ چوچوله ی کسش و چند لحظه با زبونم اونو بازی دادم. خاله ام از این کار خیلی خوشش اومده بود. دیگه حسابی از خوردن کسش سیر شده بودم. بلند شدم و با خودم گفتم دیگه وقتشه که مرحله ی نهایی و اصلی کار رو انجام بدم. همون طوری که خاله ام رو تخت به پشت خوابیده بود جلوش نشستم ، پاهاش رو از هم وا کردم ، رفتم وسط پاهاش و پاهاش رو انداختم رو شونه هام. با لبخند یه نگاهی به خاله ام کردم و بدون اینکه چیزی بگم کیر شق کرده ام رو کذاشتم جلوی دروازه ی کسش و آروم فشار دادم تو. (اولین بار تو عمرم بود که کس میکردم. اصلا راستش رو بخواهید این اولین سکس من بود. وهر چی یاد داشتم از فیلم سوپر و داستانها و از این جور جاها یاد گرفته بودم.) اولای راه کیرم به سختی تو میرفت. کسش خیلی تنگ بود. آخه پنج سال پیش که از شوهرش طلاق گرفته بود از اون به بعد کسش دست نخورده مونده بود. وای چه کس تنگی. هیچ کسی جای کس تنگ رو نمی تونه بگیره. پاهاش رو از شونه هام اناختم پایین و روش خوابیدم و کیرم رو دوباره به داخل کسش هدایت کردم. یه کم که بیشتر فشار دادم کیرم بیشتر رفت تو و احساس عجیبی بهم دست داد. انگار که کیرم رو توی روغن یا کرم کرده باشم. اونقدر تنگ بود که احساس میکردم انگار یکی محکم داره با دستش کیرمو فشار میده. بعد در حالی که خاله ام داشت از شدت لذت فریاد میزد شروع کردم آروم به تلمبه زدن. بیچاره بعد پنج سال دوباره به یه نوایی رسیده بود. همون طور داشتم آروم تلمبه میزدم که داد و فریاد خاله ام بیشتر شد. فهمیدم که میخواد ارضا بشه. من هم داشت کم کم آبم می اومد. برای همین تلمبه رو سریعتر کردم و بعد از چند لحظه خاله ام یه جیغ کوتاه با یه آه بلند کشید و به اوج لذت ممکنه یعنی ارگاسم رسید. موقع ارگاسم کسش خیلی داغ شده بود. سرازیر شدن آب کسش رو هم رو کیرم احساس کردم. بعدش من هم با یه کمی فشار کیرم رو بیشتر دادم تو و با فشار هر چه تمامتر آب درونم رو تو کس و شکم خاله ام خالی کردم.احساس فراموش نشدنی بود. همون طور بی حال روی خاله ام افتاده بودم. بعد چند لحظه از روش بلند شدم و یه نگاهی بهش کردم. هردوتامون خندیدیم. بعد یه نگاهی به نسیم که اون ور ایستاده بود انداختم و فهمیدم که هنوز کارم تموم نشده. بلند شدم و گرفتمش کشیدم به طرف خودم. اونم با ناز خودش و عقب می کشید و هی امتناع می کرد. فکر کنم که یه کمی شرمش می شد. خاله ام به شوخی گفت خجالت نمی کشی می خوای خواهر خودت رو بکنی. گفتم من دو ساعته دارم سینه های اینو میخورم و این هم دو ساعته کیرمو برای من ساک زده، حالا دیگه چیزی برای خجالت نمونده. در ثانی خاله ام رو که شما باشین کردم،حالا از کردن خواهرم خجالت بکشم؟ نسیم رو کشیدم رو تخت و خالم از جاش بلند شد. خواهرمو به پشت خوابوندم و خودم هم رفتم روش. اولش خیلی امتناع میکرد ولی وقتی دید که من دارم عصبانی می شم دیگه چیزی نگفت. شروع کردم به لب گرفتن ازش. تمام صورت وگردنشو حسابی خوردم. نسیم رو هم مثل خالم از لاله ی گوش تا نوک انگشتهای پاش لیس زدم. خیلی حال میکرد. سینه هاش خیلی حال داد. سفت و محکم و برجسته بودن. مثل توپ تنیس. بعد برش گردوندم و رو شکم خوابوندمش و شروع کردم به لیس زدن کمرش. از پشت گردنش تا باسنش رو حسابی لیس زدم. به کونش که رسیدم یه کم هیجان زده شده بودم. لمبه های کونش رو گرفتم و حسابی خوردم . چنان با ولع کونش رو می خوردم که دلم می خواست تمام لمبه هاش رو بکنم تو دهنم. چند تا گاز هم از کونش گرفتم. بعد بهش گفتم که چهار زانو بشه. اونم همین کار رو کرد و من رفتم سراغ اون کون قمبل کرده و دهنم رو به کار انداختم. یه لیس بزرگ از خط کونش تا ته کسش زدم. دیگه هردومون داشتیم دیوونه می شدیم. نوک زبونمو کردم تو سوراخ تنگ کونش و چند دفعه اونجا چرخوندمش. چند دقیقه ای همین طور رو سوراخ کونش زبونمو بازی دادم.بعد ازهمون عقب رفتم سراغ کسش. وای چه کسی، چه کونی، یکی از یکی زیباتر و باحالتر و تپل تر. حیف که نمی تونستم بکنمش. آخه اون هنوز باکره بود. خوش به حال کسی که این کس و کون نصیب اون می خواد بشه. بعد اینکه یه کمی از پشت، اون کس نازش رو خوردم تصمیم گرفتم که از کون بکنمش. اینو بهش گفتم ولی اون امتناع کرد و اجازه نداد. خالمم گفت که بهتره که این کارو نکنم. من هم قبول کردمو به گفته ی خواهر عزیزم احترام گذاشتم. بهش گفتم به پشت بخوابه. بعد پاهاش رو گرفتم انداختم رو شونه هام وکیرم رو گذاشتم رو کسش. زود دستش رو گذاشت رو کسش و گفت می خوای چیکارکنی؟ گفتم نگران نباش فقط می خوام یه کمی کیرمو به کست بمالم. کار دیگه ای نمی کنم. یه کمی کیرمو به کسش مالیدم.آه و نالش بلند شده بود. کمرش یه جا بند نمی شد.هی خودش رو تکون تکون میداد. سرکیرمو گذاشتم تو دهانه ی کسش و یه کمی هلش دادم تو. خالم گفت بهمن مواظب باش. گفتم نترس، نمی خوام که خواهر خودمو بدبخت کنم. فقط سرشه. همون طور که سر کیرم اون تو بود تند تند چند تا تلمبه ی الکی زدم تا خواهر جونم بیشتر لذت ببره. وجدانی بگم تنها هدفم از مالیدن کیرم به کسش این بود که می خواستم بهش بیشتر لذت بدم. در همان حین یه فکر تازه ای به ذهنم رسید. سر کیرمو گذاشتم تو کسش و بعد بلافاصله سریع کشیدمش بیرون. چنیدن بار این کارو تکرار کردم. دیگه نسیم داشت دیوونه می شد. کم مونده بود بگه بکن تو کسم. با صدای خیلی بلند داشت داد و فریاد میکرد. بلند شدمو پاهاشو از هم وا کردمو خم شدم رو کسش و شروع کردم به خوردن کسش. دیوونه وار و با اشتهای تمام کسش رو می خوردم و اون هم داد و فریاد می کرد. بعد اینکه حسابی از خوردن کسش سیر شدم با دستام چوچولشو پیدا کردم و چند لحظه با زبونم بازیش دادم. با لبام هی می گرفتم و می کشیدمش.از این کار خیلی خوشش اومده بود. دیگه کم کم داشت به ارگاسم میرسید. خالم هم بیکار نمونده بود و رفته بود از پشت داشت کیر منو بازی میدادو گاهی هم برام ساک میزد. بهش گفتم بیاد اینطرف کمک من تا نسیمو به ارگاسم برسونیم. اونم بلند شد اومد و شروع کرد به مالوندن و خوردن سینه های نسیم. منم دوباره رفتم سراغ کس و چوچولش. با لبام چند دفعه چوچولشه کشیدم. بعد وقتی که آه و ناله ی نسیم به اوج خودش رسید با دندونام چوچولش رو گرفتم و محکم کشیدمش. دو سه بار که این کارو کردم دیگه نسیم طاقت نیاورد و یه جیغ بلندی کشید و به ارگاسم رسید و بی حال افتاد. آب کسش سرازیر شده بود. یه لیس از روی کسش زدم. خوش طعم و خوش بو بود. کلا کسش بوی خیلی خوبی می داد. حالا دیگه نوبت من بود که آبمو خالی کنم. دلم می خواست آبمو رو یه جایی از بدن خواهرم خالی کنم. بهش گفتم اجازه بده تا یه کمی از کیرمو، فقط سرشو بکنم تو کونت و آبمو اونجا خالی کنم. ولی قبول نکرد. منم دیگه بی خیالش شدم و روش خوابیدمو تمام آبمو رو شکمش خالی کردم و همون جا روش بی حال خوابیدم. هر دومون به خواب رفته بودیم. بعد حدودا نیم ساعت خالم که رفته بود حموم اومد مارو از خواب بیدار کرد و گفت که پاشیم بریم حموم. بلند شدیم و یه نگاهی به هم انداختیم و هر سه مون خندیدیم. بعد اون ماجرا من و خواهرم رومون نمی شد توصورت همدیگه نگاه کنیم ولی رابطه ام با خالم عادی بود. البته بعد از مدتی روابط من و نسیم هم به حالت عادی برگشت.بعد این ماجرا زندگی من کلا تغییر کرده. این عظیمترین واقعه ی زندگی من بود. از اون ماجرا به بعد تا حالا من و خالم و نسیم خواهرم باز هم با هم دیگه سکس میکنیم و از هم دیگه لذت میبریم. گاهی دو تایی (من و خالم یا من و نسیم) و گاهی هم اگه امکانش باشه هر سه تایی باهم. مثل زن و شوهرها هستیم. هر وقت که دلمون بخواد با هم سکس میکنیم. البته با خواهرم بیشتر سکس دارم چون تو یه خونه هستیم و دسترسیمون به همدیگه آسونه. یه روز خواهرم از من پرسید که بزرگترین آرزوت چیه؟ گفتم ازدواج با تو بزرگترین آرزوی منه. این رو از ته دل گفتم. ای کاش می تونستم با نسیم ازدواج کنم. هیچ دختری رو به اندازه ی اون دوست ندارم. من میتونم با اون خوشبخت بشم. آرزومه که پرده ی کسش رو من پاره کنم. ولی حیف که به هیچ یک از این آرزوهام هیچوقت نمی تونم برسم. ولی بعد از اینکه ازدواج کرد و راه کسش باز شد میتونم به یکی از آرزوهام که کردن کسشه برسم و از راه کس بکنمش. البته علاقه ی من به خواهرم برای ازدواج با اون تنها به خاطر سکس نیست. بلکه از ته دل به اون علاقه ی معنوی شدیدی دارم. یعنی بهتره بگم که من عاشق نسیم خواهرم هستم.از نظر من آدم میتونه با نزدیکترین افراد خانواده اش سکس داشته باشه. با مادر، خواهر، خاله،عمه و ... . چه ایرادی داره. خوب اونها هم زن هستن ومن هم مرد. من یه کیر دارم و اونها هم یه کس. پس می تونیم از همدیگه به بهترین وجه لذت ببریم. و از بدن همدیگه، این نعمت بزرگ استفاده کنیم. چرا بریم با غریبه ها سکس داشته باشیم و بدنمون رو در اختیار اغیار بگذاریم


spacer

.تمامي حقوق اين وبلاگ محفوظ مي باشد. برداشتن مطلب با ذکر  منبع آزاد است

   © chochol 2004 . All right reserved.